

به تارا میگم بیا لباس بپوش یه عکس برای یلدا بگیرم ازت... بعد عکس میگه چرا ژله هایی که خودم انتخاب کردم خریدیم رو نذاشتی رو میز ؟ میگم ژله درست نکردم امشب خوراکی زیاده نیازی به ژله نیست! میگه " نهههههههه!!!! من اونا رو مخصوص روز گلدا خریدم!!!!!!!!"![]()

ببخشید که عکسها بد رنگه !!حسابی آفتاب افتاده بود و منم حسشو نداشتم جا رو عوض کنم!!!
شب زیبایی داشته باشید![]()
چند روزه میخوام بنویسم و عکس بذارم ولی عکسها آپلود نمیشه ، الانم مشغولم ولی امیدی نیست دائم ارور میده... بهر حال مینویسم اگه آپلود شد همراه عکس وگرنه فقط نوشته.....
تو یک ماه گذشته در کنار نشتی لوله آب که کلی به زحمت انداختمون و چند روزی کارگر تو خونمون بود گشت و گذار حسابی هم داشتیم، دو سری شمال رفتیم و خوشبختانه به هوای خوب خوردیم و خوش گذشت.تو سفر اول یکی از دوستهای خوب وبلاگی رو که فکر نمیکردم حالا حالاها ببینم دیدم ، سحر عزیزم و تندیس کوچولو که خیلی خیلی خیلی شیرین تر از اونی هست که تصور میکردم مخصوصآ حرف زدنش و بابا پیمان مهربونشون که از آشنایی و دیدارشون بسیار خوشحالیم، امیدوارم بزودی اینجا ببینیمشون.
مهمونی هم زیاد بوده ، مهمون پریا کوچولوی ناز و لیلای عزیزم بودیم که هیوا و هانا هم اونجا بودن و چند ساعتی با هم بودیم و بهمون خوش گذشت .
تولد کسرا (پسر دایی تارا) هم بود ، بازم بهمون خوش گذشت . امیدوارم زندگیش پر از شادی و موفقیت باشه.
سوالهای تارا در مورد چگونگی بوجود آمدن انسان شروع شده...چند روز پیش از اتاقش اومد بیرون و با قیافه کاملآ کنجکاو و لحن جدی پرسید " مامان آدم چه طوری بدنیا میاد؟؟" گفتم قبلآ که برات توضیح دادم که نی نی ها تو شکم مامانشون هستن و ....! گفت " نهههههه !!! اونو که میدونم! کلآ آدما چطوری تولید میشن؟؟؟" برام خیلی جالب بود که دیگه به متولد شدن راضی نبود و فهمیده بود باید موضوع پیچیده تر باشه...خلاصه توضحاتی در حد سنش بش دادم و با قیافه راضی و طوری که انگار جواب سوالش رو گرفته رفت تو اتاقش.
از کانال فارسی 1 معجزه کوچک رو دوست داره و همیشه میگه شروع شد صدام کن ببینم و از ویکتوریا خیلی بدش میاد، هر وقت تبلیغش رو میبینه میگه " بیچاااااااره شدیم"!!!!!!
همچنان کلاسهاشو با علاقه دنبال میکنه و پیشرفتش هم خوبه ، تو کلاس موسیقی مربیش از تارا و یکی دیگه از بچه ها خیلی راضیه و چون پیشرفتشون خوبه قرار شده یکه جلسه در هفته نرن تا مربی با بقیه بچه ها کار کنه.
ظاهرآ از آپلود خبری نیست فردا برای عکسه دوباره اقدام میکنم!!!!!!!
واووووووووو!!!!!!!آپلود شده........
ولی نه!!! سری دوم آپلود شده...دفعه بعد عکسهای شمال قبلی رو میزارم!
قندیل های زیبای جاده چالوس

هر دو سری سمت دیزین که میرسیدیم باید برای برف بازی پیاده میشدیم.

قایق سواری...تو سرعت بالا جیغ میزد میگفت من میخوام پیاده بشم!!![]()

تولد بازی
خوش باشید.![]()
اینهم نتیجه کارش![]()

و دیگه اینکه دیشب تولد ماهان دوست تارا بود و دخترم اولین کارت دعوت مخصوصش رو هم از دوستش گرفت.

تولد خوش گذشت هم به بچه ها هم به مامانا.

خوشحالم که با دوستای همکلاسیش حسابی دوست شده و با اونا بش کلی خوش میگذره، چون واقعآ نگران بودم که اجتماعی نیست و راحت ارتباط برقرار نمیکنه ...اوایل که اصلآ از من جدا نمیشد و من باید کنار صندلیش مینشستم
، بعد از ترم اول کمی بهتر شد و من با فاصله چند متری ازش میشستم کنار مامانای دیگه
و الان که ترم دو رو تموم کرده دیگه من بیرون کلاس هستم
و اون غرق کلاسه و اگه برم هم ممکنه متوجه نشه ولی این کارو نمیکنم فقط گاهی در حد ۵ دقیقه میرم و میام چون مطمئنم بعد از چند وقت دیگه با این موضوع هم کنار میاد.![]()
از شنبه ترم سه زبان رو شروع میکنه که کتاب 2A هست . ضمنآ جلسه ششم کلاس ارف هم هست . هر دو کلاس رو خیلی خیلی دوست داره . مربی موسیقی اش که فوق العاده ازش راضی هست و میگه تو موسیقی استعداد داره و زبان هم که عالی
مربی زبان هر ترم عوض میشه (نظر مدیر آموزشگاه اینه که بچه ها وابسته به یه مربی نشن و .....) تارا مربی این ترم رو (خاله پری) خیلی خیلی دوست داشت و همینطور ترم یک(خاله مریم) امیدوارم این ترم هم مربیشو دوست داشته باشه.
شاد باشید![]()
![]()
قبل از هر چیز من واقعآ از اون جمله آخر پست قبل شرمنده ام!!! اصلآ فکرشو هم نمیکردم اینبار دیرتر از همیشه بیام!! بهر حال دارم طلسم میشکونم و تصمیم دارم از این به بعد زود به زود بیام و کوتاهتر بنویسم...و شرمنده همه دوستای گلم که برام کامنت میذارین ولی من هنوز جواب ندادم بزودی به همگی سر میزنم![]()
و یه معذرت خواهی بزرگ از تارا که روز تولدش نیومدم و تولد چهار سالگیش رو اینجا بش تبریک نگفتم! تارای قشنگم تولد چهار سالگیت مبارک ، امیدوارم هزار سال خوشبخت و سلامت باشی، بی اندازه دوستت داریم ، اینقدر که نمیشه بیانش کرد...![]()

از تولد تارا بگم ...امسال میخواستم تولدش رو تو کلاس زبانش بگیرم چون خودش اینطور خواسته بود ولی وقتی بش گفتم تو خونه بگیریم و دوستای کلاست رو هم دعوت میکنم سریع قبول کرد و گفت "دوست دارم دوستام باشن ، فرقی نمیکنه اینجا یا کلاس زبان" در نتیجه برنامه ریزی تولد رو شروع کردم. امسال تولد ما کاملآ دوستانه بود و فقط مامان اکرم و مامان فاطمه از فامیل بودن. راستش اگه خونه من بززررررررررررگگگگگگگگ بود اینقدر که همه دوستای خوبم رو بتونم دعوت کنم ، من قطعآ همه فامیلم و همه دوستای وبلاگیم رو دعوت میکردم و یا از دیدار دوباره شون خوشحال میشدم یا بالاخره با دوستانی که هنوز نتونستم از نزدیک ببینم آشنا میشدم،.ولی بخاطر کوچیک بودن خونه این امکان رو نداشتم ، میدونم این مشکل خیلی از دوستان هست و درکم میکنید.

یه هفته مونده به تولد، تارا پرسید " مامان از دوستام کیا رو دعوت کردی؟؟ منم اسم دوستای کلاس زبانش رو گفتم(همسن خودش هستن) و بعد هم اسم دوستای وبلاگی ، و رسیدم به اسم این کوچولوهای بامزه( لاریسا، هانا، پریا، میکی ...) که حدود 2 ساله هستن، تارا با یه قیافه و لحن خاص گفت " بچه کوچولوها رو هم دعوت کردی؟؟؟؟!!!" یه لحن و قیافه ای گرفته بود انگار 18 ساله اس و تو جشن دوستانه اش چند تا بچه قراره بیان!!!!!!!!
کلی حال کردم با این حرفش.


تارا کیک تولدش رو سگ آبی انتخاب کرد تو برنامه "رد پای آبی" که انصافآ قنادی ماه بانو ، کیک رو خوشگلتر از اونی که تو آلبوم دیدیم برامون درآورده بود. ولی متاسفانه عکس از زاویه ای که بشه کیک رو خوب دید ندارم ، باید از فیلمش عکس بگیرم و براش نگهدارم. از اونجاییکه خودم کاملآ درگیر بودم نتوستم عکسا رو خودم بگیرم و از همه بچه ها و از کیک عکس ندارم. البته این تنها موردی نیست که فراموش شده!!! بگذریم!!!

و دیگه اینکه تارا خیلی دوست داشت لباس عروسش رو بپوشه ، همونی که مامانم پارسال براش دوخته بود و با تل و کفشش بش داده بود، منم دیدم خوشش میاد قبول کردم و گفتم موقع کیک لباسش رو عوض میکنم و با لباس امسالش عکساشو میگیرم که کلآ یادم رفت
و در نتیجه تارا با همون لباس عروس عکسا رو گرفت، اینم یه خاطره اس دیگه...

خلاصه مهمونی برگزار شد، سه نفراز مهمونای عزیزمون نیومدن ، دو نفر هم که بلافاصله بعد از بریدن کیک رفتن و منو کللللللللی شرمنده کردن، مخصوصا صابره جون مامان آیین که مسیرش تا خونه ما واقعا دوره و منو خیلی خیلی شرمنده کرد. ووووووووووووو دو نفر از مهمونای عزیمون زحمت کشدن دوبار اومدن!!!!!!!!
البته بار اول فقط تا دم در ، چون من خونه نبودم و رفته بودم برای خرید میوه ،بللللللللللهههههههههه لیلا جون مامان پریا و میکی کوچولو با مامانش که با هم اومده بودن و پشت در مونده بودن!!! هنوزم یادم میفته کلی میخندم ، خدا رو شکر که خونه هامون به هم نزدیکه وگر نه این مورد هم جزو موردهای شرمندگی من قرار میگرفت!!!!
بازم از همه دوستای گلم ممنونم که اومدن وما رو خوشحال کردن و ممنون از هدیه های قشنگشون...امیدوارم که خوش گذشته باشه ، و امیدوارم دوستای گلی که بخاطر کوچیک بودن خونه و یا دوری مسیر شانس دیدنشون رو نداشتم ، بزودی ملاقات کنم.
و یه تولد خوشگل دیگه رو هم باید تبریک بگم...یه پسردایی دیگه هم به پسردایی های تارا اضافه شده
صدرا جونم دنیا اومدنت مبارک![]()
![]()
دوستت داریم کوچولوی عاقل![]()

خوش باشید![]()