تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker خاطرات تارا

خاطرات تارا
ستاره زیبای زندگی
و امااااا ....
 

سلام...خب حالا که شب امتحانی شدم و دارم تند تند خاطرات بسی بیات رو تازه میکنم ، از مهد کودک تارا بگم که خدا رو شکر حسابی عادت کرده و اگه یه روز تعطیل باشه دلتنگ هم میشه. از آموزش ها و برنامه های مهد راضیم ، درسته که بخاطر دلایل زیادی که هممون میدونیم شاید کاملآ دلخواه نباشه ولی در مجموع مهد خوبیه .

برنامه جشن شب یلدای مهد حضور بچه ها با مادربزرگشون بود با حضور عمو مهرداد که برنامه شاد و قشنگی بود.

تارا و عمو مهرداد

جشن سال نو هم که خیلی خوش گذشت تارا تو نمایش خاله سوسکه نقش یکی از خاله سوسکه ها رو داشت و برای اولین بار مقابل تعداد زیادی تماشاچی نمایش اجرا کرد ، قبلش کلی تمرین کرده بودن ولی روز نمایش میگفت مامان من نگرانم شعرمو قاطی نکنم ، یادم نره! منم بش اطمینان دادم که این نگرانی طبیعیه و همه چیز عالی پیش میره که همینجورم شد.از تارا با لباس خاله سوسکه اش عکس ندارم فقط فیلمه که خیلی هم بانمکه.تو این نمایش دخترکمونو شوهر میدیم میره!!!اونم به یه فوتبالیست بسی خوش تیپ!!

سرود خوشامدگویی بچه ها به والدین  تارا ردیف پایین از سمت چپ نفر سوم کلی تو ژست بود و خانوم نشسته بود.

 

اینجا هم قسمت گالری کارای بچه هاس  تارا کنار تقویم خودش که با عکس خودش شروع میشه و هر فصل سال با نقاشی بچه ها از اون فصل درست شده و نقاشی روی بوم هم که به  انتخاب خود بچه ها یکی از سین های هفت سین رو نقاشی کردن و یه هفت سین کوچولو با عکس خودشون که بازم کار قشنگی بود.

 

هدیه مهد به بچه ها (تی شرت با عکس خود بچه ها) که از شانس تارا فقط عکس تارا به اشتباه عکس یکی دیگه از بچه ها چاپ شده بود و قرار شد تی شرتش رو وقتی آماده شد بش بدن که یه کم حالش گرفته شد...تارا ردیف پایین سمت راست نفر چهارم

آخیش...سبک شدم!!چرا باید حتمآ سال تموم شه تا من یادم بیاد که باید بنویسم؟؟؟!!!!

خوش باشید

سال نو رو به همه دوستای وبلاگیم تبریک میگم اگه نتونستم کامنت بذارم براتون ببخشید همه سعیمو میکنم به همه سری بزنم چون دوستون دارم و همیشه میخونمتون ولی تو کامنت گذاشتن تنبلم!

بهترین آرزوها رو برای همتون و همه مردم دنیا دارم

 


لينك | نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 22:3 توسط سارا|
جبران ننوشته ها!!
دیگه نگم که شرمندهام و روم نمیشه بنویسم!! قبل از ورود به سال ۱۳۹۰ با چند عکس چند ماه گذشته رو مروری کنیم!! باشد که در سال نو بیشتر بنویسیم و ثبت خاطرات نماییم!

تارا و مانی جونش

 

تارا و ماهک

تارا و ایلیا جون

تارا روز تولدش که به خواسته خودش صورتش رو نقاشی کرد

اینم کیک تولد

بازم میام تا قبل از سال نو!! مث شب امتحانیا شدم!!! باید از جشن مهدش عکس بذارم حتمآآآآآ

خوش باشید


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 18:1 توسط سارا|
مبارک...
سلام...خیلی خیلی دیر نوشتم...اگه امشب هم نمی نوشتم از نظر من دیگه کاملآ به معنای تعطیلی وبلاگ بود!! ولی من دوست ندارم این اتفاق بیفته...مطمئنآ بازم مثل قبل خواهم نوشت ...

امروز تولد تارا بود پنج سالش تموم شد و ششمین سال زندگیش رو شروع کرد...امیدوارم هزار سال تولدشو جشن بگیریم (بگیریم!!!!یعنی منم تا هزار سال باشم!!)و زندگی شیرینی داشته باشه...

از امروز عکسی ندارم!عکسها مال ماه پیشه

آقا من میخواستم عکس بذارما !!!بلاگفا گفت لینکت غیر مجازه!!!!!!!!

خب...باورم نمیشه این وظیفه خطیر رو به پایان رسوندم و امشب نوشتم!!!!!!

دوستون داریم...خوش باشید


لينك | نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 1:41 توسط سارا|
مبارکههههههه
سلام...نزدیک دو ماهه که ننوشتم ولی تقریبآ به همه دوستام سر زدم...امیدوارم که سال جدید برای همه بهتر از سال قبل باشه و پر از موفقیت و شادمانی.

و دلیلی که باعث شد بعد این همه غیبت بیام!!!عرض تبریک فرااااوااااان به خودمه!! که امروز تولد سی سالگیمه...تولدم مبارک..ینی ۳۰ سال شد؟؟!!

همونطور که تو عکس معلومه تارایی تمام مدت پشت کیک بود و اصرار داشت که تولد اونه البته فقط برای حس خوبی که از فوت کردن شمع و باز کردن کادو داره ...ولی نهایتآ هم به من تبریک گفت و هم کادو داد

خوش باشید


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 15:15 توسط سارا|