تبليغاتX
Lilypie 4th Birthday PicLilypie 4th Birthday Ticker خاطرات تارا

خاطرات تارا
ستاره زیبای زندگی
بالاخره اومدیم...

سلام...واقعآ متوجه نمیشم این چه سبک وبلاگ نویسیه که ماه به ماه میام مطلب میذارم!!!!!!به هر حال هدف اصلی من ثبت خاطرات تاراست و سعی میکنم پیشرفتها و خاطراتش رو بنویسم حتی اگه دیر به دیر بیام.

خب! از تارا بگم...تا پست قبل مشغول کلاس رفتنهاش بود... کلاس خلاقیت که تو خانه فرهنگ بود تموم شد و روز آخر یه جشن خیلی کوچولو داشتن ولی چون تارا اونجا رو دوست نداشت دیگه ثبت نامش نکردم. کلاس زبان ادامه داره و خیلی هم محیط اونجا رو دوست داره...پیشرفتش خوبه و حواسش به کلاس هست. آموزش  خیلی سبکه یک جلسه سه تا کلمه یا یک جمله رو آموزش میبینن و جلسه بعد تمرین جلسه قبل رو دارن که هر همراه با شعر و بازی و نقاشی هست. کتابهاشون tiny talk هست بهمراه یک کتاب super songs   که بعضی از شعرهاشو میخونن.

تارا جلسه آخر کلاس خلاقیت (تارا-پریماه-ترانه-وانیا)

تصمیم دارم از هفته آینده تو همون آموزشگاه زبان برای موسیقی ثبت نامش کنم.

بش میگم تارا قراره کلاس بلز بری بعد از اون دوست داری چه سازی یاد بگیری؟

خوشبختانه طبق روال آموزش موسیقی جواب داد: " فلوت"

میگم وقتی بزرگ شدی و خواستی یه ساز رو انتخاب کنی کدوم رو دوست داری؟

میگه : طبل!!!!!!!

چند وقت پیش تارا رو بردم باغ موزه که نمایش کدوی قلقله زن رو ببینه . خیلی دوست داشتم واکنشش رو در برابر یه نمایش زنده ببینم ! که بدونم ایا این کلاس رفتنها و تو جمع بودن ها  تغییری در تارا ایجاد کرده یا هنوز هم با دیدن اونها میخواد بزنه زیر گریه؟؟!!!!!!!!! و نتیجه عالی بود. اول که شروع شد تا دقایق طولانی فقط نگاه میکرد بدون هیچ حرف و هیچ حرکتی ! براش عجییب بود حرکات اون خانومها و نمایششون و وقتی نمایش به نیمه رسید گفت بریم دیگه حوصله ندارم! ولی اصرار نکرد و تا آخر دید و خیلی هم خوشش اومده بود. محیط اونجا رو هم خیلی دوست داشت .

تارا در باغ موزه

یک نقاشی فوق العاده از تارا...این نقاشی رو تارا کشیده...

وقتی دیدم باورم نشد و فکر کردم بهنام براش طراحی کرده !!! ظاهرآ این سبک رو از بهنام یاد گرفته ، مواقعی که بهنام طرح خودرو میکشه  تارا میشینه وتماشا میکنه و نتیجه اش این طراحی شده...استخون بندی صورتش خیلی جالبه و حالت چشم و ابروش ، بینی اش رو که واقعآ نمیدونم چطور تونسته این شکلی بکشه؟؟!!  و اون خنده عجیب و دندونها! همشون فوق العاده ان...از بینی به بالاش منو یاد برادر "نل" میندازه!!! و جالبیش به دست و پاشه که مثل همون نقاشیهای همیشگیشهJ

تو  این مدت تولد هم زیاد داشتیم...اولیش تولد لاریسای خوشگلم بود که 2 ساله شدو تولدش خیلی عالی بود و به ما در کنار دوستای گلمون خوش گذشت . عکسی که همه بچه ها توش باشن رو ندارم بهترین عکسم اینه!

تارا در حال رقص، لاریسا محو تارا در حال تفکر!! و نورا جون که تارا خیلی ازش خوشش اومده بود.دانیال و آئین تو عکس نیستن.

و بعدی تولد هانا جون که اونم 2 ساله شد وخیلی  خیلی به ما خوش گذشت و دوستای خوبمون رو ملاقات کردیم.   

پانیذ- هانا- تارا- باران - باران – علی ، فقط تارا کوچولوی مامان مهشید تو عکس نیست.

و در آخر ،  یکشنبه ۸ شهریور تولد بابا بهنام بود، مهمونامون دوست خوانوادگیمون بودن عمو رضا و تهمینه جون و امتیس دوست تارا که اونشب هم حسابی خوش گذشت. بهنام میدونست مهمون داریم چون کیک درست کردم و الویه و بساط شام!!فقط نمیدونست مهمونمون کیه که اونم تارا زحمتشو کشید و اطلاع داد! و تنها سورپریز من گیتار عمو رضا بود که سفارش کرده بودم بیارن چون بهنام عاشق شب نشینی با گیتار و دوصدائه خوندنه و اونشب بش خوش گذشت.اقا بهنام  ۳۵ ساله شدنتون مبارک ۳۵۰ ساله بشید الهی.

اینبار زودتر میام .


لينك | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 1:42 توسط سارا|
تارا و ما + یه تولد خوشگل

یه موقعی قرار بود عکسای تارا رو بذارم که موهاشو کوتاه کرد و عکسایی که قبل از کوتاهی ازش انداختم(بعلت تنبلی در رفتن به آتلیه) ، که خورد به اون قضایای کذایی که هممونو از دل و دماغ انداخت! حالا چند تا از اون عکسها

خسته از عکس...

و ...

و ... ممنون مامان اکرم

حال تارا بهتره ، اون حالتهای ریف* لاکسش تقریبآ نصف شده ، امیدوارم تا یکماه دیگه که نوبت دکتر داره بهتر و بهتر بشه.

خیلی وقته از تارا ننوشتم!  خیلی چیزها دارم که بنویسم، از اینکه گاهی اینقدر منطقی و عاقلانه با موضوعی برخورد میکنه که من توقعم بالا میره و انتظار دارم همیشه همینطور باشه (مثلا مسواک زدن ، لباس عوض کردن ، حموم کردن و ..) ولی وقتی واکنش بعضی از همسن و سالهاش رو تو موارد مشابه میبینم از خودم دلخور میشم که انتظار دارم همیشه عاقلانه برخورد کنه!

 مدیر آموزشگاهی که کلاس میبرمش وقتی نقاشیشو روانشناسی کرد معتقد بود خیلی بیشتر از سنش باهاش رفتار کردید!!این بچه تو این سن باید بیشتر خط خطی کنه!!و شکلهای ابتدایی بکشه! با پدرش باید خیلی بیشتر ارتباط برقرار کنه . خیلی بیشتر تائیدش کنید و کمی رهاش کنید،...

نقاشی تارا که روانشناسی شده

اینکه چقدر این روانشناسی درست بود نمیدونم ولی خودم یه جاهاییشو حس میکنم مثل رابطه اش با بابا بهنام!!!تارا خیلی خیلی به من اعتماد داره ولی متاسفانه این حس رو به بابا بهنام نداره، همینجا اعتراف میکنم که من در بوجود اومدن این حس در تارا بی تقصیر نبودم!! البته نه از روی عمد! از اونجاییکه تارا بیشتر وقتشو با من میگذرونه و کارهایی که مربوط به اون هست رو من انجام میدم، اگر در مواردی بهنام اون کار رو انجام داده و نتونسته مثل من انجام بده ، من اشکالاتش رو بش گفتم... و تارا هم شاهد این حرفها بوده و در نظرش من هر کاری رو درستشو میدونم و انجام میدم!!(مثلا در حموم کردن ، مرتب کردن اتاق تارا، غذا دادن به تارا و ...) متاسفانه حس بدیه و مشکل ساز میشه و شده! دارم خیلی روش کار میکنم ، بیشتر با بهنام تنهاش میذارم و براش توضیح میدم که باباش هر چیزی رو میدونه و باید بش اعتماد کنه.

مهارتهای تارا: تو نقاشی کشیدن دیگه ریزه کارها رو هم در نظر میگیره ، مثلآ بالای چشم رو رنگ دیگه ای میزنه و میگه سایه زدم براش!!  یا به دست و پاشون لاک میزنه،  خانومها رو با مژه های بلند میکشه، متنوع نقاشی میکشه مثلآ تو نقاشی بالایی(همون که روانشناسی شده) قسمت بالای صفحه یه موجود صورتی کشیده ، میگه حلزونه ، و ...(هر چند خانوم مدیر معتقد بود اینا براش زوده! ولی من حس بدی ندارم !!!) نظر شما چیه؟

روزی دو تا نیمساعت با سایت uptoten.com سرگرمه و پازلهای انصافآ مشکلش رو با علاقه کامل میکنه و از بازیها و شعرهاش لذت میبره ، خودش میگرده و بازیهای جدید میاره و اگه سر در نیاره ما رو صدا میزنه تا براش توضیح بدیم.

خیلی قشنگ و حرفه ای کاغذ رو برش میده ، یه بار براش با قیچی خودش یه خرس رو با برش از کاغذش جدا کردم دفعه بعد خودش داشت شکل دیگه ای رو میبرید ، سعی میکرد قیچی رو مثل من تو دستش بازی بده و جاهای ظریف شکل رو ببره .

بدنبال کارهای کلاس خلاقیت تو خونه هم با گل شکل میسازیم  ، به من بیشتر مزه میده ، چون تارا از همون کوچولوییش خوشش نمیومد کثیف شه ، مثلآ رو شنهای ساحل پا نمیذاشت یا دوست نداشت غذا رو با دست لمس کنه و بخوره!! الانم از اینکه گلی بشه بدش میاد و اولش گریه میکنه تا کم کم عادت کنه.     

    

و امااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه تولد خوشگل بعد از ظهر 5/5/88  " مانی"  کوچولوی ما بدنیا اومد پسر دایی کوچولو و خوشمزه تارا  از اینجا هم به دایی سهیل و مهناز جون تبریک میگیم امیدوارم زندگی زیبایی رو پیش رو داشته باشه ،زندگی سراسر موفقیت و کامیابیتا قبل از دنیا اومدنش وقتی از تارا میپرسیدم دوسش داری میگفت" نمیدونم!!باید ببینم حالا! " ولی از وقتی دیده میگه خیلی دوسش دارم.

 

قربون اون قیافه گرد و با نمکتتتتتتتتت

بدرووووووووود

 


لينك | نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 14:9 توسط سارا|
می نویسیم از تارا!!!! + پی نوشت طولانی!

سلام

پنج هفته ای میشه از تارا چیزی ننوشتم! دقیقآ از اون روز کذایی که حس و حالمون رو برد و هنوزم ادامه داره...

ممنون که حال تارا رو میپرسیدین...راستش بعد از چند بار دکتر رفتن  و بررسی نتیجه چند داروی مختلف که هیچکدوم هم جواب نداد به توصیه عمو بهروز و فروز جون رفتیم پیش دکتر مد نظر اونها و واقعآ عالی بود...بیشترین تاکیدش رو پرهیز غذایی بود .مصرف کاکائو، نوشابه، سس و فست فود، آجیل و میوه رو برای دو ماه ممنوع کرد...سه چهار مورد اول همون بهتر که ممنوع شد و میوه رو هم براش کمپوت میکنم و مولتی ویتامین هم مصرف میکنه...و داروی رانیتیدین هم داده که تا الان خیلی بهتر شده و مطمئن شدم که همون ر یفلاکس بوده.

کلاس ژیمناستیک رو فعلآ تعطیل کردم ...در عوض تارا رو کلاس خلاقیت و زبان انگلیسی ثبت نام کردم. محیط کلاس زبانش رو هم من و هم خودش خیلی دوست داریم.مدیر آموزشگاه(که یک آموزشگاه کوچیکه و تو خیابون خودمونه) خانوم جوونیه که فوق العاده با بچه ها ارتباط خوبی داره و سیستم آموزشیشون عالیه.احتمالآ از ترم بعد کلاس خلاقیتش رو هم همینجا میارم.(آموزشگاهشون کلاسهای زبان و خلاقیت و موسیقی دارن) چند عامل که منو خیلی جذب کرد:

-  شرط سنی نداشتند(تا قبل از این آموزشگاه هر جا میرفتم میگفتن بچه زیر 3 سال یا حتی 3 ساله با کلاس پیش نمیره، خسته میشه، از مامانش جدا نمیشه و ...و در نتیجه ثبت نام نمیشد) ولی اینجا با روی خوش و استقبال از اینکه مادرها از سن پایین به فکر پرورش کودکشون هستند ، بچه ها رو نامنویسی میکنن .(و این بخاطر جنبه مالی قضیه نیست!!)چون من الان 3 جلسه تارا رو بعنوان مهمان میبرم و این توصیه مدیر اونجاس که چون هنوز ترم جدید شروع نشده تارا بعنوان مهمان بره و با محیط آشنا بشه.

- بچه ها آزادند و با اونا مثل بچه برخورد میشه!!، بچه دو ساله ای که اونجا میاد نصف بیشتر وقتشو به بازی میگذرونه و مربی هم بازی کنان آموزشش میده ولی مجبورش نمیکنن دور میز بشینه حتمآ! یا  وقتی ازشون سوال میپرسه انواع و اقسام صداها از این بچه ها شنیده میشه و مربی و مدیر و ...نمیگن هیس! سر و صدا نکنید و ...و این عالیه.

- جو آموزشی آزاد و مفرحی دارند. بعنوان مثال من خودم دیدم تو یکی از جلسات یکی از پسرها اصلآ حاضر نبود بشینه و کتاباشو هم از کیفش بیرون نمی آورد، مدیر آموزشگاه بردش تو کلاس خلاقیت که اونروز برنامشون سفال بود و حسابی گل بازی و آب بازی میکردن(یه حوض کوچولو داره که بچه ها توش آب پر میکنن و صفا...)آخر کلاس هم به بابای اون پسر گفت که چون امروز هیچ علاقه ای به آموزش زبان نداشت رفته کلاس سفال و جلسه بعد آموزشش رو میبینه.

- اول و آخر هر کلاس با موسیقی شادی ورزش و بازی میکنن  و موقع بازی بچه های همه کلاسها میتونن بیان و شادی کنن!

- و دیگه اینکه بودن مادرها در محیط آموزشی آزاده و الزامی نیست که مادرها برن! این خودش خیلی نکته مهمیه چون بچه از همون ابتدا احساس نمیکنه قراره از مادرش جدا بشه و به اون محیط علاقه مند میشه.

چقدر طولانی شد داستان این آموزشگاه کوچولوی محل ما!!!

حرفهای تارا و کاراش و عکساش باشه برای پست بعد  که خیلی طولانی نشه.

 امیدوارم همه خوش و سلامت باشید و آینده خیلی زیباتری در انتظار بچه های گلمون باشه.

پی نوشت طولانی تر از پست!!! : لیلی عزیزم مامان آراز قهرمان که نوشته های پر از نکته و مفیدش همیشه بدردم خورده پیشنهاد داده از کلاس خلاقیت بیشتر بنویسم.

راستش کلاس خلاقیت برای بچه های سه تا شش سال و سنین بالاتر هم!  خیلی رایج شده و خوبیش اینه که هر جلسه کارهای متنوعی انجام میدن و برای بچه خسته کننده و یکنواخت نیست. از اونجاییکه تارا تازه داره میره و 5 جلسه تا به حال رفته من کارهایی رو که تو این مدت انجام دادن مینویسم (هر جلسه تو این مدت یکی از این فعالیتها انجام شده):

- رنگ آمیزی با پاستل(مداد شمعی) این جلسه فقط به نقاشی میگذره ، مربی میخواد بچه ها هر چیزی که دوست دارن بکشن و آخر کلاس نقاشی بچه ها رو روانشناسی میکنه(البته بستگی داره چقدر با روانشناسی  نقاشی کودک آشنا باشه!!!!!!!) و در هر جلسه برای بچه ها خیلی مختصرو در حد خیلی ابتدایی اشکال رو توضیح میده ،( گردی،سه گوش،چهارگوش) یا خطوط

- کار با کاغذ رنگی و قیچی : مربی از بچه ها میخواد دور تا دور یک تکه کاغذ رنگی رو با قیچی برش بدن . و بعد اشکال رنگی گردی ، سه گوش و چهار گوش( که قبلآ مامانها تو خونه آماده کردن) رو با چسب ماتیکی به دفترشون میچسبونه و از بچه ها میخواد با اونا شکل بکشن ، مثلآ با کشیدن خطوط دور گردی خورشید درست کنن، یا سه گوش بشه لباس دخترونه و گردی بشه سر و براش چشم و ابرو و ...بکشن.

اینم کار تارا

- خمیر بازی که  اساس کارشون همون فرم دادن خمیر به شکلهای مختلفه و بعد از بهم چسبوندن اونها شکل جدیدی ایجاد میکنن.

- رنگ انگشتی : مربی از بچه ها میخواد تمام صفحه کاغذ رو با رنگهای مختلف خال خالی کنن و بعد با یک تکه ابر کوچولو همه رنگها رو قاطی کنن .

- باز هم رنگ انگشتی و رنگ آمیزی روی قلک سفالی با انگشت و گاهی قلم مو

بازی و شعر و قصه هم تقریبآ هر جلسه دارن

- . برای قصه ها از پکیجهای پارچه ای استفاده میشه.مثلآ پکیج شنگول و منگول و  شنل قرمزی و کدوی قلقله زن!!!(نمیدونم چرا همشون داستانهاییه که من دوست ندارم و همیشه پایانشو برای تارا تغییر میدم !!بچه ها یه جورایی میترسن!)...که مربی سعی میکنه حیوونها رو مهربون نشون بده مثلآ خاله پیرزن کدوی قلقله زن شیر و ناز میکنه میگه بذار من برم!!!

- شعر ها معمولآ  همراه با بپر بپر و بازیه

- مربی هر جلسه برنامه خوراکی بچه ها رو میگه مثلآ دفعه بعد همه شیر و خرما بیارن و ....که به این ترتیب بچه هایی که بد غذا !!هستند در کنار دوستاشون شاید کمی بهتر بشن!

 همه اینهایی که گفتم مربوط به کلاس خلاقیت  "خانه فرهنگ " بود که دولتی هست  ولی از ترم بعد تارا رو میبرم آموزشگاه نزدیک خونمون که تعریفشو کردم...که آموزششون رو دقیقآ نمیدونم فقط یک جلسه که سفال بود دیدم که بچه ها تا تونستن تو حیاط کوچیک اونجا و حوضچه اون آب بازی و گل بازی کردن و کلی تخلیه روانی شدن

تو جلسات بعدی اگه نکات قابل توجهی دیدم حتمآ مینویسم.تا بعد

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:20 توسط سارا|
stand by me...
bon jovi ...از وقتی یادم میاد از سالها پیش عاشق صداش و خوندن پر از احساس و هیجانش بودم ... همیشه دوست داشتم و دارم اگه فقط یک کنسرت آ*مریکایی میشد برم!!! کنسرت bonjovi باشه...حالا اندی عزیز آهنگ  stand by me رو با همراهی زیبای bonjovi اجرا کرده...برای اینروزهای این مملکت...هیجان انگیزترین قسمتش وقتیه که bonjovi فارسی میخونه

        

ممنون اندی ممنون bonjovi... چقدر زیباست این هم دلیها...هنوزم دارم لذت میبرم که یکی از اصیل ترین خواننده های آ*مریکا با اندی برای مردم ای *ران خونده...کاش قدرت وجود نداشت!! کاش همه همینقدر یکدل و صمیمی بودن!!

پ.ن:تا به حال در مورد هنرمندها و...نمینوشتم وبلاگ خاص خاطرات تارا بوده...شاید از حالا به بعد کمی فقط کمی گسترشش بدم برای تارا هم خوبه...

در نتیجه! برای مایکل خیلی متاسف شدم...اصلآ انتظار نداشتم اینقدر زود برهواقعآ یکی بود...از تموم کسانی که اذیتش کردن و چند سال روحی و جسمی خسته و آزرده اش کردن بیزارم...

و دیگه اینکه دلم برای خسرو شکیبایی تنگ شده ...این روزا که هنرمندا برای مسائل پیش اومده بیاننیه ای امضا کرده بودند جای خسرو شکیبایی خیلی سبز بود!! 


لينك | نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 16:53 توسط سارا|